تمنّایی نقره ای بر سایبان نگاه زن موج می زد. خیره به چشمان زیبای زن، لحظه ای ماتش بُرد. دستی به ریش نسبتاً کوتاه جوگندمی اش کشید. نزدیکتر شد و بی اختیار، صورت زن را لمس کرد. اندکی بعد نقش را ترک گفت و به سراغ نقشی دیگر، در تابلو فرش مجاور رفت!