"نقشی دیگر"
تمنّایی نقره ای بر سایبان نگاه زن موج می زد. خیره به چشمان زیبای زن، لحظه ای ماتش بُرد. دستی به ریش نسبتاً کوتاه جوگندمی اش کشید. نزدیکتر شد و بی اختیار، صورت زن را لمس کرد. اندکی بعد نقش را ترک گفت و به سراغ نقشی دیگر، در تابلو فرش مجاور رفت!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۰۷/۰۵ ساعت توسط رحیمی