چیزی به شب نمانده
روز جان می دهی و
شب جان می مکی
دست هایت گشاده
و نگاهم به زخم های تنت
هم-سایه ی اشک می شود
چیزی به شب نمانده...
روز جان می دهی و
شب جان می مکی
دست هایت گشاده
و نگاهم به زخم های تنت
هم-سایه ی اشک می شود
چیزی به شب نمانده...
تا به کی آب و عکس ماه دست به دست هم بدهند برای آفرینش عاشقانه ترین لحظه ی دیدار.
نه، نه من نمی توانم... این بار نمی توانم به تماشای بغض ناگفته ترین حرف هایت بنشینم.
می خواهم یک بار برای همیشه روی ماهِ ماه را از صداقت چشمان آب نگاه کنم که از آبی آسمان آمده و روزی آبی آسمانی می شود.
برای دیدن تصاویر بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود...

برای دیدن تصاویر بیشتر به ادامه مطلب توجه شود ...

برای دیدن تصاویر بیشتر به ادامه مطلب مراجعه شود...

طفلی مامان فهمیده به روم نیاورده. آخ بمیرم براش. یعنی اینقده مریضه که حال نداره دعوام کنه؟! خدایا! حتی اگه قراره مامانی سیاهو کبودم کنه، زودی حالشو خوب کن. قول می دم یه آخ هم نگم. فقط حالشو خوب کن. خب باشه؟!
چراغ اتاقم خاموش بود. مامانی خیال کرد خوابیدم. صورتمو بوسید. دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت صورتمو نمی شورم تا بوسه ی مامانی پاک نشه. آخه مامان ... آخه مامان قراره برای همیشه از پیشم بره. امشب شب آرزوهاست... میخوام دعا کنم که بمیرم.... میخوام دعا کنم که بجای مامان بمیرم...
تمنّایی نقره ای بر سایبان نگاه زن موج می زد. خیره به چشمان زیبای زن، لحظه ای ماتش بُرد. دستی به ریش نسبتاً کوتاه جوگندمی اش کشید. نزدیکتر شد و بی اختیار، صورت زن را لمس کرد. اندکی بعد نقش را ترک گفت و به سراغ نقشی دیگر، در تابلو فرش مجاور رفت!