فصل پنجم: نان تُرش

خوشبختانه مامان پول تو جیبیمو یادش بود. کلی پول بهم دادو اومدم خونه ی مامان بزرگ. همیشه صبح زود از خواب بیدار میشم. ولی مامان بزرگ تا ساعت 10 می خوابه، مثل همین امروز. حسابی گُشنم بود. چایی دَم کردمو از تو یخچال نون درآوردم. نون بوی تُرش می داد. بی خیالش شدم. فریزرو باز کردم. یه ظرف پیدا کردم که توش خرما بود. یخ زده بود. نمی تونستم بخورم. فِک کنم فقط به درد اونایی می خوره که تصادف کردن فَکّ دهنشون شکسته. چون با خوردن این خرماهای سِفتو یخ زده حتماً فَکِّشون جا میوفته! در فریزرو بستم. رفتم سراغ کابینتا. یه ظرف کشمش، گردو پیدا کردم. گردو روغنیه دوس ندارم. کشمشو گذاشتم روی میز. شنیدم برای حافظه خوبه. چایی شیرین دُرُس کردمو بجای نون با یه عالمه کشمش خوردم. با خودم گفتم هر چی بیشتر کشمش بخورم در آینده دانشمندتر می شم! شیرینیش زده بود بالا. سرم گیج می رفت. انگاری مست شده بود. همش تقصیر نونواس که نوناش تُرشه و اگه بخوریم دل درد می گیریم.

دستشوییم گرفت. داشتم می رفتم که سرم خورد درِ دستشویی. نزدیک بود بمیرم. فکرشو بکن اگه می مُردم روی سنگ قبرم می نوشتن علّت مرگ: "تصادف با درِ دستشویی!" وای چه آبروریزی می شد! اون وقت هر کی میومد سر قبرم بجای خوندن دعا، کلی بهم می خندیدو مسخرم می کرد. بعدش خدا خِیرم می داد چون اینجوری دل مردمو شاد کردمو خندوندمشون!

*********************************

فصل ششم: نفرین عنکبوت

دلم برای مامان خیلی تنگ شده بود. آخ که بزرگ شدن چقدر سخته! تا کی آدم می تونه اشکاشو قایم کنه؟ از سرِ بیکاری با انگشتم روی پُرزای موکت بازی-بازی می کردم. گوشه ی موکتو بلند کردم. زیرش موزاییک-فرش بود. همون گوشه، یه ذره گردو خاک نشسته بود. یه عنکبوت کوچولو هم مورچه گیر انداخته بود دورش تار می تنید. با دستم عنکبوتو کیش کردم. نمی رفت که! به زور کیشِش کردم. گوشه ی موکتو تا زدم تا ثابت سرجاش بمونه. مورچه رو برداشتمو تاراشو جدا کردم. هنوز یه تار دور کمرش مونده بود. نتونستم جداش کنم. هی دستو پا می زد. از عمل جراحی هم سخت تر بود! آخرش گذاشتم رو زمین تا لااقل عنکبوته بخورتش، گشنه نمونه. خیلی منتظر شدم. عنکبوت نیومد که نیومد. با خودم گفتم نکنه نفرینم کنه! ناسلامتی خیلی وقت پیشا بابابزرگ یکی از فامیلاشون جون حضرت محمدو نجات داده! کلّی منّتِ عنکبوته رو کشیدم اما نیومد. چیکار باید می کردم؟ دوباره مورچه رو برداشتم با بدبختی تار دور کمرشو کشیدم. عمل موفقیت آمیز بود. شانس آوردم کمرش نصف نشد!

دیگه تمیز شده بود. اما نمی دونم چرا حرکت نمی کرد؟! باز قبلاً یه خرده دستو پا می زد ولی الان چی؟ مثل چوب خشکش زده بود فقط یه ذره شاخکاش تکون می خورد. چند دقیقه صبر کردم. آخرش مُرد! دلم شکست. باورت میشه؟ اون همه زحمت...من که نتونستم کمکش کنم کاش میذاشتم ناهار عنکبوته شه! چه می دونم؟! مثلاً اومدم خوبی کنم!

گوشه ی موکتو صاف کردم سرمو برگردوندم که مامان بزرگو دیدم. دستش نخ سوزن بود. اینقده مهربونه. صورتش سفیده مثل فرشته ها. لُپای بامزه و آویزونی داره. هر وقت سوزن نخ شده رو بهش میدم میگه: "ایشاا... نور چشمات زیاد شه!" خبر نداره که چشمام ضعیف شده همین فرداست که عینکم حاضر بشه. راستی یادم باشه جلوی مامان بزرگ عینک نزنم. آخه می ترسم کافرشه! مامان بزرگ برای تشکر از کار خوبم ناهارمو زودتر داد. خیلی خوشحال بودم انگاری صدای قارو قور شکممو شنیده بود! اما خوشحالیم زیاد دوام نداشت. می دونی ناهار چی بود؟ آش! دیدی عنکبوت نفرینم کرد؟!

*********************************

فصل هفتم: اُمیدِ مامان

یه دوست دو رگه پیدا کردم. خیلی بامزه س. این دوستمو تو کوچه پیدا کردم. آوردم خونه به مامان بزرگم نشونش دادم. وروجک اینقده بامزه ست که زودی مامان بزرگ عاشقش شد. فقط یه مشکلی بود. مامان بزرگ می گفت باید ببریم بدیم به صاحبش. گفت گناه داره مال مردمو بیاریم خونه. هر چی بهش گفتم خدا اینو برای منو مامان فرستاده گوش نمی داد. آخرش توی کاغذ آگهی دادیم که یه اردک سیاه و سفید پیدا کردیم، صاحبش بیاد دنبالش! کاغذارو چسبونم به درو دیوار. چند روز گذشت اما خبری نشد. دیدی؟ دیدی خدا اونو برای ما فرستاده؟! دیدی راس می گفتم؟

نزدیکای عصر مامانی اومد پیش ما. قراره چند روز دیگه عمل بشه. دکترا گفتن اگه عمل کنه امید هست که خوب بشه. از مامان پرسیدم امید یعنی چی؟ مامان یه چیزای سخت سخت می گفت شبیه همون کلمه های سختی که توی انشام بود! آخرش بهش گفتم اگه مثال بزنه می فهمم معنیشو. بعدش گفت: "امید مثل آبتنی اردکِ!" یه فکری به سرم زد. از این به بعد به اردک می گم "امیدِ مامان!" اردک از خداشه که همیشه توی آب باشه آبتنی کنه! بهتر از این نمیشه! خدایا ممنونم که امیدو اینقدر واسم آسون کردی.

*********************************

فصل هشتم: آبتنی

صبح زود پریدم حیاط تا ببینم اردک چه جوری آبتنی می کنه! یه ظرفی که بهش میگن استامبولی، بلند کردم بردم نزدیک شیر آب توش یه عالمه آب ریختم. هر کاری کردم زورم نمی رسید بَرِش دارم ببرم توی لونه. برای همین درِ لونه رو باز کردم تا اردک خودش بیاد بِره توی ظرف. منقارشو کشید زمین، تُن تُن راه می رفت. انگاری داشت بو می کشید تا به آب برسه! وقتی رسید، یه ذره آب خورد بعد مثل ندیده ها آب بازی می کرد. قُلُپ قُلُپ تو منقار قاشُقیش آب جمع می کردو می ریخت روی پَراش. اینقده این کارو کرد تا بالاخره پاشو گذاشت توی آبو آبتنی کرد. وقتی از آبتنی سیر شد بیرون اومدو بدو بدو کرد تا خشک بشه. نمیدونی چه سرو صدایی با پاهاش در میاورد محکم می کوبید زمین. بعد یه خرده وایستادو با دهنش پَراشو صافو مرتب کرد. اینجوری میشه که یه اردک آبتنی می کنه! فقط کافیه همین کارارو دو تا فردای دیگه انجام بده. اونجوری حال مامان خوبِ خوب میشه.

*********************************

فصل نهم: وداع با بوسه های مادر

امیدِ مامان شیطونی کرده بالش شکسته. بالشو  آتل بندی کردیم. آخه حالا چه وقت بال شکستن بود؟! تو رو خدا شنا کن، مامانی فردا باید عمل بشه. یه هفته از خدا چیزی نخواستمو مزاحمش نشدم تا خدا سر خوب شدن مامان تلافی کنه. تو رو خدا شنا کن!

اردکو با زحمت دنبال کردمو فرو بردم توی آب. خیلی دستو پا می زد. همش از دستم فرار می کرد. چندبار دنبالش دویدم تا بالاخره گرفتمش. به زور نگهش داشتمو با گریه پَرای کثیفشو شستم. اولش از بس دنبالش کرده بودم حرصم درومد ولی وقتی دست کشیدم رو پَرای چَربِش، حسّ خوبی داشتم آخه اینجوری امید مامان زنده می موند.

اردکو بغل کردم بردم پیش مامان بهش نشون بدم که آبتنی کرده تا روحیه بگیره. ولی مامان با دیدن لباسای خیسو کثیفم فهمید که اردک خودش نرفته تو آب. فهمید که من تقلّب کردم. مثل روزای پیش که دسته گُل به آب میدادم خندیدو اشتباهمو به روم نیاورد. وقتی مامان اینقده مامانیه، چرا خدا می خواد بِکُشَتش؟! بابامو تو تصادف کُشت بسه دیگه!! مامان امید نداره، حالا فردا چی می شه؟! نکنه ... نکنه مامانی بمیره؟!

چراغ اتاقم خاموش بود. مامانی خیال کرد خوابیدم. صورتمو بوسید. دیگه هیچ وقتِ هیچ وقت صورتمو نمی شورم تا بوسه ی مامانی پاک نشه. آخه مامان ... آخه مامان قراره برای همیشه از پیشم بره. امشب شب آرزوهاست... میخوام دعا کنم که بمیرم.... میخوام دعا کنم که بجای مامان بمیرم.

*********************************

فصل دهم: مشهد امام رضا (ع)

یه ماهه از اون موقع می گذره. مامان حالش خوب شده. با خودم گفتم حالا که مامان حالش خوب شده، اردکو نذر امام رضا (ع) کنم. با اینکه می دونستم خدا اردکو برای ما فرستاده ولی باز مجبور شدم اندازه ی پول یه اردک، صدقه بدم!

خادمِ امام رضا (ع) اردکو ازمون قبول نمی کرد. می گفت حیاط حرم کثیف می شه. شونه هامو بالا انداختمو گفتم:" اگه نگیرید امام رضا (ع) ناراحت می شه ها." آقای خادم هیکلی و قدبلند بود. گردنم درد گرفت اینقده بالا رو نگاه کردم. گوشه ی لباسشو گرفتمو مودبانه ازش خواستم بشینه تا هم قد من بشه اون وقت با هم حرف بزنیم. روی زانوهاش نشست. لبخند زدمو ادامه دادم: "این امید مامانه! اگه این نبود مامان می مُرد. برای همین آوردمش تا امیدِ همه ی مریضایی بشه که میان مشهد از امام رضا (ع) شفا می خوان! آخه می خوام همه ی مریضا خوب بشن." دستی به سرم کشیدو با لبخند اردکو ازم گرفت. موقع خداحافظی نشد اردکمو ببوسم، دلم براش تنگ شده...دلم براش خیلی خیلی تنگ شده.