"امید مامان" قسمت اول
فصل اول: اتاق فکر
شکمِ مامان بزرگ شده. چطوری میشه وقتی بابا ندارم، مامان نی نی بیاره؟! با هم رفتیم دکتر. میگه سرما خورده ولی من که باورم نمیشه برای یه سرماخوردگیه کوچولو دکتر بهش اینهمه قرص و آمپول خارجی بده! بعدشم رفتیم صف اتوبوس که بیاییم خونه. جلوی صفمون خانمی بود که _فقط چشمای سیاهش یادم مونده_ بی نوبت پرید تو اتوبوس. بقیه بهش گفتن: "هووو.... خانم! مگه گاوی سرتو میندازی پایین سوار می شی؟! اما اون خانم جوابشونو نداد. حتی پشت سرشم نگاه نکرد. این یعنی اون خانم گاو نیست، اشتباهی گرفتنش!
نزدیکی های خونه که رسیدیم رفتیم صف نونوایی. آقایی که شبیه لاتا دادوبیداد می کرد یه چیزی به احمد آقا _همسایه مون_ گفت که مردم خندیدن، بعضی هاشونم لبشونو گاز گرفتن! فقط احمد آقا عصبانی شدو گفت: "به مادر من فحش میدی؟!" بعدشم یه چیزی گفت که آقای لات حسابی عصبانی شدو با هم کتک کاری کردن. نشنیدم چی گفتن. آخه مامان گوشامو گرفته بود و باهام حرف میزد تا حرفاشونو نشنوم. وقتی رسیدیم خونه از مامان معنیشو پرسیدم. مامان لبشو گاز گرفتو گفت:"دیگه از این حرفا نزنی ها!!" با خودم فکرکردم درسته صورت مامان احمد آقا بُرنزه س ولی چه ربطی داره بهش بگن قهوه؟! طفلکی اونقدرام پوستش تیره نیست که!
همینطوری داشتم فکر می کردم که یاکریم اومد لب پنجره "قوقوقو" خوند. هِه!! همش انگاری داره غُر میزنه! قوقوقو!! خیلی بامزه س. من که خیلی دوسش دارم. خونه شو یاد گرفتم. پشت پنجره ی انباری زندگی می کنه. انباریمون طبقه بالاس، پر از وسیله س. بیشتر وقتام پر از خوردنی. هر وقت مامان نیست قایمکی می رمو تُن تُن شروع می کنم به خورن. نه اینکه گُشنم باشه ها ... نه! فقط قایمکی خوردن خیلی باحاله! اینکه کلک می زنی خیلی حال میده! انگاری بزرگ شدی! مگه نه؟!
می خوام وقتی بزرگ شدم یه دزد دریایی بشم! از اوناییکه یه کلاه بامزه دارن یه چشمشونم با چشم بند مشکی می بندن! اونجوری هم معروف میشم هم جهان گرد! آخ اگه بدونی چقدر دوس دارم برم آفریقا. کاشکی سیاه بودم! کاشکی موهام فِرفِری بود!
وای خدای من! فردا زنگ انشاء داریم. موضوع انشاء قبلی "تابستان" بود. دادم مامان برام نوشت. اینقده رُمانتیک بود که حالم داشت بد می شد. تازشم کلّی کلمه های سخت سخت توش بود؛{خوشه های گندم در تلألوء طلایی رنگ خورشید به رقص درمی آیند و دوشادوش نسیمی فرح بخش، سرود شادی سر می دهند.}
خانم معلم عینکشو رو بینی کوچولوش جابجا کرد جوری که انگار فهمیده باشه انشاء رو خودم ننوشتم ازم پرسید:"تلألوء یعنی چی؟!" گفتم: "نمی دونم" همه ی بچه ها زدن زیر خنده.
من حتی تو نقاشیم بی استعدادم. اینو معلممون میگه. آخه یه روز گفت عکس یه حیوون اهلی بکشید. اونوقت من یه ابر قُلمبه کشیدم وسطش یه دایره کوچولو گذاشتم. ازم پرسید این چیه؟ گفتم: "گوسفند". گفت:"پس چرا این شکلیه؟!" گفتم:"آخه داره بالارو نگاه میکنه، منم از بالا نگاش کردم کشیدمش!" معلم یه جوری نگام می کرد. اخم کردو یه ضربدر قرمز کشید رو گوسفندم. نمی دونم چرا همش زحمتام هدر می ره؟!
اصلاً می دونی چیه؟ دوس ندارم هنرمند بشم. می خوام دانشمند بشم. چون عاشق زنگ علومم. هفته ی پیش خانم معلم گفت لوبیا بذاریم لای دستمال جوونه بزنه بیاریم کلاس. با خودم گفتم اگه توی خاک باشه که زودتر بزرگ میشه! هر چی گشتم گلدون پیدا نکردم. باغچه هم نداشتیم. بی خیالش شدم. برای بادبادک بازی رفتم پشت بوم. تصویر بادبادکم دو تا چشم بزرگو سیاه داشت. اندازه ی چشمای گاو. درست مثل چشمای اون خانمه. هِه...تازه فهمیدم چرا به اون خانمه می گفتن گاو!!
از کنار در چرخیدم طرف شیر آب. روبروم یه دیوار آجُری کوتاه بین خونه ی خودمونو همسایه بود. یه فکر بکر! اندازه ی یه سوراخ بزرگ، خاکای بین دوتا آجرو خالی کردم. لوبیا رو کاشتم توش دوباره خاکارو چسبوندم سرجاشو با شیلنگ بهش آب دادم. تا همین بعدازظهر قدّش شده بود این هوا! فقط نمیدونم چرا عینهو عصا یه کوچولو از دیوار زده بود بیرون بعد مثل سیخ رفته بود بالا! یه عالمه بهش آب دادمو رفتم از مامان بپرسم. وقتی مامان اومدو دیوار خیسو دید با دستاش زد تو سرش. دعوام کردو لوبیا رو از دیوار کشید بیرون. حسابی گریه کردم. دستمو گرفت برد اتاقم. با عصبانیت بهم گفت:"بشینو به کار بَدِت فِک کن!" بعدش رفتو دَرو پشت سرش قفل کرد. هر چی فِک کردم فایده نداشت. باور کن حق با من بود. خیلی از دست مامان ناراحتم. مگه الکیه؟! یه هفته براش زحمت کشیده بودم. اصلاً ببینم، تا حالا کشاورزی دیدی اینقده مواظب دونه ش باشه؟! طفلکی لوبیای سحرآمیزم! چه قدّی کشیده بود! یه عالمه فکر کردم بعد به این نتیجه رسیدم که اصلاً بچه ای که مادرش رو حرص نده که بچه نیست! حتماً یه چیزی بوده که خدا گفته بهشت زیر پای مامانامونه!
نشستم کنار کتابخونه م. کتاب ریاضیم همون جلو بود. دیدم برای فردا باید کاردستی دُرُس کنم. قیچی و مقوا رو برداشتم. همینکه مقوا رو قیچی می کردم یاد همکلاسیم افتادم. چتری موهاشو زده. اینقده ناز می ریزه رو پیشونیه بلندش. قیچی دستم بود. رفتم جلوی آینه. موهامو صافِ صاف شونه کردم. موهایی که رو پیشونیم بودو تو دستم گرفتم. برای اینکه قیچی تو چشمام نره، چشمامو بستم. شروع کردم به بُرش. وقتی چشمامو باز کردم دیدم ای وای! ابروهامم قیچی شده. دستمال بلندی که هدیه ی مامان بزرگم بود رو برداشتم مثل یه روسری روی سرم انداختم و پشت سرم گره زدم. یه جوری که ابروهام قایم بشه و مامان دعوام نکنه. بعدش خداخدا کردم تا زودِ زود موهاش دربیارد. یکی دو ساعت بعد، مامان دَرو باز کرد. منو که اونجوری دید تعجب کرد. روسری رو از سرم باز کرد. انگار که جِن دیده باشه وحشت کرد. خلاصه کلی عصبانی شد. خیلی ترسیدم .... خیلی. آخرش وقتی فهمید فِک کردن بلد نیستم، دیگه هیچ وقت نه تنهام گذاشت، نه در اتاقمو قفل کرد. خیلی خوشحالم. دیدی؟ دیدی حق با من بود؟!
*********************************
فصل دوم: حرف های مهم
یه هفته می گذره، حال مامان بدتر شده اصلاً بهم نمی گفت چشه. سرکارشم نمی ره. هنوز آخر ماه نشده یه عالمه پول آورد خونه!
با مامانو مینا سه تایی رفتیم شهربازی. مینا دختر همسایه مونه. دو سال از من بزرگتره. یه دختر لوس که بینی بزرگی داره. در عوض چشماش خیلی خوشگله تازشم وقتی می خنده خوشگلترم می شه! همون طرفا یه مغازه بود که شلوار لی می فروختن. دو تا شلوار ناز پیدا کردیم. تا وقتی برسیم خونه نایلونِ شلوارا دستمون بودو بهم پُز می دادیم. وقتی رسیدیم خونه دوباره نگاشون کردیم تا خوشحال بشیم. از شانس بد، شلوار مینا مارک نداشت. خیلی غصّه می خورد. هِی می گفت چرا فقط شلوار من مارک نداره؟! برعکسِ اون، مارک شلوار من اصل بود! دلم براش سوخت. دست بردار نبود همش غُر می زد عین اون یاکریمه! نمی خواستم مامانو ناراحت کنه. مامان مریضه نباید ناراحت بشه. تندی رفتم از چرخ خیاطی مامان، یه بشکاف برداشتم. با زحمت نخای مارکمو شکافتم. پوست دستم تیکه تیکه شده بود. یه قطره هم اشک نریختم! آخه من قویم! رفتم پیش مینا مارکو بهش نشون دادمو گفتم: "غصّه نخور، مارک من مال تو. الان می دم مامان برات بدوزه!" اینقده خوشحال شد. انگار دنیا رو بهش دادن. فِک نمی کردم کارم اینقده مهم باشه. حتی مامانم خوشحال شده بود.
شب به مامان گفتم: "من دیگه بزرگ شدم مگه نه؟!" دستشو کشید رو سرم گفت: "خب معلومه! با کار امروزت بهم ثابت کردی که بزرگ شدی." گفتم: "پس چرا مریضیتو ازم قایم می کنی؟" گفت: "آخه نمی خواستم غصّه بخوری" یه چیزایی راجع به غده ای که تو شکمشه و پولی که اسمش مساعده س و از شرکت گرفته گفت و اینکه مجبوره منو بفرسته خونه مامان بزرگ تا تو این مدت که برای شیمی درمانی می ره بیمارستان تنها نمونم. خوشحالم! نه برای اینکه مامان مریضه، برای اینکه منو آدم بزرگ حساب کردو حرفای مهمی بهم زد.
*********************************
فصل سوم: دسته گل
همیشه عادت دارم وقتی غنچه ای می بینم، بهش کمک کنم زودتر باز بشه. فقط بعضی وقتا بی دقتی میکنم پَرپَر میشن! مامان یه گُلی داره که خیلی دوسِش داره. تازه خریده. از اون گرون قیمتاس. دیدم جوونه زده خواستم زودتر بیاد بیرون خوشحالش کنم. یواش یواش پوسته شو باز کردم تا زودی بدنیا بیاد. اما نمی دونم چی شد که شکست! اگه مامان می دید غصّه می خورد. برای همین سریع درستش کردم. مغز من همیشه خوب کار می کنه. تو کمترین زمان، بهترین نتیجه رو می ده. وقتی مامان چشمش به گُل افتاد، خندیدو سرشو تکون داد. تعجب کردم. نزدیک گُل شدم تا ببینم مامان برای چی می خنده! دیدم ای وای! برعکسی چسب زدمش!! باز دسته گل به آب دادم. طفلی مامان فهمیده به روم نیاورده. آخ بمیرم براش. یعنی اینقده مریضه که حال نداره دعوام کنه؟! خدایا! حتی اگه قراره مامانی سیاهو کبودم کنه، زودی حالشو خوب کن. قول می دم یه آخ هم نگم. فقط حالشو خوب کن. خب باشه؟!
*********************************
فصل چهارم: کمک هزینه خوراکی
خوابم نمی بره. همش فکر فردام. قراره فردا مامان منو بره خونه ی مامان بزرگ. اونجا بمونم تا کاراشو انجام بده بیاد دنبالم. خونه مامان بزرگ یه جوریه! همسایه ها حتی یه بچه هم سنّ من ندارن. مامان بزرگ چون بچه نداره بلد نیست با من چه جوری رفتار کنه. تا وقتی هم نگم، یادش نیست برام خوراکی بخره. روم نمی شه به مامان چوقولی کنم. می ترسیدم مامانم یادش بره بهم پول تو جیبی بده! برای همین امروز صبح رفتم بانک تا از حسابم _اندازه ی کمک هزینه خوراکی_ پول بردارم. کارمند بانک بهم پول نمی داد. صورت تمیزو صافش توی نور مهتابی برق می زد. خندیدو گفت:"هنوز به سن قانونی نرسیدی." دفترچه حسابمو گرفتم از بانک زدم بیرون. خونه مون اون طرف خیابون بود. خواستم رد بشم که چراغ قرمز شد. روی چراغ عکس یه آدمک بود که دست به کمر وایستاده. دست به کمر شدمو سرجام وایستادم. اعصابم خورد بود. چراغم سبز نمی شد که. دوباره برگشتم بانک. من باید پول می گرفتم. خب حقّمه! این همه پول تو حسابم دارم. حساب منه پس پولاشم مال خود خودمه.
یه ذره چشمام خیس بود. نمی خواستم کارمند بانک گریه مو ببینه خیال کنه بچه ام! با آستین لباسم چشمامو پاک کردم. یه نفس عمیق کشیدم و با تمام قدرت گفتم: "آقای محترم! تو چی از زندگی من می دونی؟! لابد لازم دارم دیگه. باید برم سفر. اندازه ی یه ماه خوراکی می خوام بخرم. همین الان می خوام نه چند سال بعد. می دی یا برم پلیس بیارم؟!" همه بهم خندیدن! حتی پلیسی هم که دَمِ در بود بهم خندید. شکست بدی خوردم. کسی منو جدی نمی گیره. من بچه نیستم. خیلی می فهمم. حتی بیشتر از آدم بزرگا. چرا هیچکی نمی خواد بفهمه که منم می فهمم؟!